آرشیو برای دی ۱۳۸۵


دیگه نمیتونم سکوت کنم

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۲:۳۸ بعد از ظهر در ۲۹ دی ۱۳۸۵

فرض کن یکی داشته باشه عسل بخوره و تو ناخونک بزنی . اون وقته که ته دلت میگی کاش تو هم یه ظرف عسل داشتی . غیر از اینه ؟ اگه من یه ظرف عسل بهت بدم و تو دائم بخوای اونو بخوری احساس نمیکنی که امکان داره یه روز ته دلت رو بزنه ؟ به خاطر همینه که گاهی [...]

  • ۳ نظر @ دیگه نمیتونم سکوت کنم

تصمیم جدیدم ….

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۲:۴۹ قبل از ظهر در ۲۰ دی ۱۳۸۵

مبل رو به تلویزیون نزدیک تر میکنم و روش میشینم . صدای mp3 رو زیاد میکنم یه نگاه به صفحه اش میندازم ٬ نوشته asef . لای کتاب “آدم حوا” رو باز میکنم و یه دستم رو میزارم زیر سرم . نگام به خطوط صفحه ۲۲۸ ولی حواسم به جای دیگه است . به تصمیم جدیدم فکر میکنم [...]


عید غدیر بزرگترین عید شیعیان !!!

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱:۴۸ بعد از ظهر در ۱۹ دی ۱۳۸۵

دیروز وقت نشد تبریک عید بگم . راستی دیروز با چند تا سید روبوسی کردین ؟ روایته که اگه روز عید غدیر گودی گردن هفت سید رو ببوسین هفت هزار گناه آدم بخشیده میشه … من که یکی کم داشتم … جام خونه خالی بود که همه رو ببوسم …
یکی دیگه از اعمالش هم عقد اخوت [...]

  • ۲ نظر @ عید غدیر بزرگترین عید شیعیان !!!

چرا خدا گل هاشو زودتر میچینه ؟!!

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۳:۳۰ بعد از ظهر در ۱۷ دی ۱۳۸۵

میگن خدا گل هاشو زود میچینه !! به راستی چنین است ….
وقتی دیروز یکی از دوستام بهم گفت که یکی از بچه های پیش دانشگاهی فوت کرده یهو جا خوردم … کی ؟!! چرا ؟!! وقتی گفت دختر دکتر کریمی . پرسیدم فاطمه ؟ گفت اسمشو نمیدونم . به خودم نهیب زدم که دروغه …یکی از [...]

  • یک نظر @ چرا خدا گل هاشو زودتر میچینه ؟!!

اولین جلسه مدید ۵

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۰:۵۶ قبل از ظهر در ۱۵ دی ۱۳۸۵

اولین جلسه مدید هم برگزار شد … خیلی حال کردم !! بیشتر به خاطر اینکه مدید این دور خیلی با هم هماهنگ هستند و هوای هم رو دارن .
 یادم نیست گفته بودم یا نه که من و یکی دیگه از خانم ها رای سومی شدیم و برای انتخاب اینکه کدوممون علی ابدل باشیم و کدوم [...]


ای روزگار….

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۹:۳۱ بعد از ظهر در ۱۳ دی ۱۳۸۵

خسته ام خیلی خسته !! نمیدونم چه بکنم !! دیروز امتحان داشتم ٬ امروز هم ٬ فردا هم … تا ساعت ۴:۳۰ سر جلسه بودم و بعدش هم که اومدم اتاق با اینکه خیلی خوابم میومد چون بچه ها سر و صدا کردند نتونستم بخوابم . عوضش سر درد گرفتم بد جور …. با بچه [...]


R بزرگ ….

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۲:۰۲ بعد از ظهر در ۱۲ دی ۱۳۸۵

به این فکر میکردم که چرا این قدر خوابم میاد؟!! الان حال داییم چه طوره ؟!! محبوب در چه وضعیتی داره درس میخونه ؟!! چرا به اون بنده خدا گفتم عقده ای ؟!! بهتره اول کتاب های دبیرستان رو دوره کنیم یا …؟! اصلا چه کمکی از دست من برمیاد؟!! چرا بعضی از آدما …؟!! ….؟!! ….؟!! [...]


برای چه کسی یا چه چیزی ارزش قائلی ؟!!

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۵:۵۳ بعد از ظهر در ۹ دی ۱۳۸۵

کلی حرف داشتم ولی فقط یه چیزو میگم و میرم ….
هر چیز همان قدر ارزش دارد که به تو ارزش میدهد
هر کس همان قدر ارزش دارد که برای تو ارزش قائل است
چاکر همگیتون هم هستم …

  • نظر بدهید @ برای چه کسی یا چه چیزی ارزش قائلی ؟!!

فرجه امتحانا

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱:۰۷ بعد از ظهر در ۷ دی ۱۳۸۵

علافی و بی کاری هم بد دردیه !!!  آخه یکی بگه : ” مگه توی فرجه امتحانا هم آدم علاف و بیکار میشه ؟ خوب بچه بشین درستو بخون که نه علاف باشی نه بی کار نه آخر ترم پشیمون از اینکه چرا وقتتو به علافی و بی کاری گذروندی ….”

پنجشنبه ۷/۱۰/۱۳۸۵
دیروز از علافی و [...]


متنی با پینوشت مدیدی ….

نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۰:۲۰ قبل از ظهر در ۴ دی ۱۳۸۵

مقدمه : مطلب امروز من بیشتر از متن اصلی ٬ پینوشت داره . پینوشت هاش در مورد مراسم انتخابات دیشبه ولی خود متن …. به همین خاطره که متن اصلی کوتاه تر در اومد . حرفی بود که نتونستم بزنم ( زدم ولی کامل نزدم ) و چون واسم این حرف مهم تر از اتفاقات دیشب [...]

  • ۳ نظر @ متنی با پینوشت مدیدی ….