نوشته شده توسط saatha @ ساعت۹:۱۰ بعد از ظهر در ۳۰ بهمن ۱۳۸۵
یه تقویم ۸۳ که از قبل داشتم رو برداشتم تا سر کلاس آنالیز نکته برداری کنم . چشمم افتاد به شعرهای پایین صفحه ٬ شروع کردم به ورق زدن … به یه صفحه که رسیدم دیدم با مداد پر رنگ یه چیزایی نوشته ام -دست خط خودم بود – دقت که کردم دیدم اون نوشته [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱:۰۸ قبل از ظهر در ۲۹ بهمن ۱۳۸۵
چگونه زیبا سخن بگوییم ؟!؟
یکی گفت اسم یه کتابه !! یعنی در جواب من گفت اسم کتا این بوده !! ولی من یادم نمیاد ازش اسم کتابی رو پرسیده باشم. اصلا این کتاب در چه زمینه ای نوشته شده ؟!! و موضوعش چیه ؟؟!! من به کسی نمیگم ولی یارو سوتی عظیمی داد به [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۰:۱۸ بعد از ظهر در ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
بعد از ظهری با رحیمه و هم اتاقیم رفیتیم اصفهان کفش بخــریم …..
بعد از ظهری گیج شده بودم چون پشت سر هم کسی باهام تماس میگرفت و کارم داشت . مونده بودم به این جواب بدم یا جواب sms اون یکی رو بدم ؟!!! میدونستم هر کدوم چی کارم دارن و راجع به چی میخوان [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۹:۳۴ بعد از ظهر در ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
How did you do on this one? It’s just one question, so take your time and think about it.
این و چطوری حلش می کنی؟ فقط یک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.
Pre-school children were asked the following question:
“In which direction is the bus pictured below traveling?”
از بچه های پیش دبستانی [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۲:۳۰ قبل از ظهر در ۲۶ بهمن ۱۳۸۵
از چی شروع کنم ؟ از امشب بگم ؟!! فکر میکنم با روز پیش برم بهتر باشه و کمابیش هم حرفایی که قبلا بوده رو بگم راحت تر باشم . نمیدونم . باید ببینم چی پیش میاد ….
امشب جلسه مدید بود . نمیخواستم برم و با خودم قرار گذاشتم که هر جور شده از زیرش [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۲:۰۴ بعد از ظهر در ۲۴ بهمن ۱۳۸۵
الان کلاس انالیز دارم و داشتم . حوصله ام سر رفت پا شدم اومدم بیرون . ساعت ۳ هم قراره بریم نمایشگاه . خیلی وقته دلم یه جوریه . می خوام بنویسم ولی وقت نمیکنم . اصلا از وقتی که خوانندگان وبلاگم هر کدوم یه اتفاقی واسشون افتاده و دیگه به وبلاگم سر نزدن دیگه [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۹:۳۵ قبل از ظهر در ۱۴ بهمن ۱۳۸۵
یکی از کلاس هام تشکیل نشد کلی برنامه ام به هم ریخت ….
نمی خوام!!
نمی خوام ٬ اصلا دیگه نمی خوام بیام دانشگاه
حالم داره از زندگی ام به هم می خوره
راستی حال مریم خوب شده . همین امروز باهاش chat کردم . خودش می گفت فقط مونده که راه بره … ممنون از دعاهایی [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۹:۵۴ بعد از ظهر در ۵ بهمن ۱۳۸۵
کلی حرف داشتم ولی بهم گفتند که نگم . احتمالا چون دیدن زیادی دهن لقم توصیه اکید کردند که در این مورد دهنم قرص باشه …. من کجا دهنم لقه ؟ فقط گاهی احساسمو توی وبلاگم مینویسم همین …. باشه . این دفعه حتی از احساسم چیزی نمینویسم . از چی بنویسم پس ؟!! بزار [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۱:۵۵ بعد از ظهر در ۳ بهمن ۱۳۸۵
* نمیدونم روی امروزم چه اسمی بزارم . مالیخولیا گرفتم ….
* نمیدونم کفره یا نه که بگم : دیشب خدا برای بنده های ناشکرش ٬ کسایی مثل من ٬ گریست . ولی میگم چون قبل از اومدن بارون داشتم به این فکر میکردم چرا کسی نیست به درد من بگریه ؟!! اصلا مگه من دردم چیه [...]