نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۱:۰۶ بعد از ظهر در ۲۷ اسفند ۱۳۸۵
بعضی ها میگن : ” آدمای با احساس آدمای ضعیفی هستند”
و بعضی های دیگه هم میگن : ” کسی که احساسشو به زبون بیاره نشون دهنده ضعف احساسشه ”
ولی من با هیچ کدوم موافق نیستم … آخه دلم داره میترکه . نمیتونم نگم که دلم برای بچه یزدی های دانشگاه خیلی خیلی تنگ شده [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱:۴۶ قبل از ظهر در ۱۶ اسفند ۱۳۸۵
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱:۵۹ قبل از ظهر در ۱۵ اسفند ۱۳۸۵
چند تا چیز باید بگم :
۱- کتاب “پدر آن دیگری ” رو کی خونده ؟!!! ماجرای همون بچه ای که همه بهش میگفتن خنگ ٬ خودش هم به این باور رسیده بود که خنگه !! همون بچه ای که فقط تنها ایرادش این بود که حرف نمیزد . همونی که فقط به خاطر لجبازی با [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۷:۰۵ بعد از ظهر در ۱۰ اسفند ۱۳۸۵
همین الان …. همین الان الان … همین الان یعنی ساعت ۶:۵۵ از اردو “پیست کوهرنگ ” برگشتم … اولین کاری که کردم باز کردن در سایت بود . بعدش هم میرم میخوابم چون وحشتناک به خواب نیاز دارم …. میتونم بگم حدود ۴۰ ساعته که فقط ۲ ساعت خوابیدم …. کلی حرف دارم واسه [...]
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۳:۰۶ بعد از ظهر در ۸ اسفند ۱۳۸۵
کی فیلم ساعتها با بازی نیکول کیدمن و جولیا مور رو دیده ؟
کی داستانش رو خونده؟
ویرجینیا وولف نویسنده رمان “خانم دالووی” از پیشگامان نهضت فمنیسم …. حالا به من چه؟ بخونینش جالبه !! البته من هنوز وقت نکردم این کتابو کامل بخونم ….
نوشته شده توسط saatha @ ساعت۱۲:۰۴ قبل از ظهر در ۴ اسفند ۱۳۸۵
ساعت ۱۱:۲۰
قلبم داره تند میزنه ٬ سرم به شدت درد میکنه . حتی اون کتابی رو که داشتم می خوندم کنار گذاشتم ٬ چون هیچی از جملاتش رو نمیفهمیدم . نگام رو انداختم به ساعت و منتظرم ساعت ۱۲ بشه و شاید هم صبح ! نمیدونم چرا میخوام کفرش رو در بیارم؟!! میخوام اذیتش [...]