نوشته شده توسط monire @ ساعت۷:۴۹ بعد از ظهر در ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
نمیدونم تا چه حد منو میشناسین، چند بار دیدینم و یا از ظاهرم چی میدونین ولی اگه نگاهی به صفحه در مورد من وبلاگم (+) انداخته باشید حتما دیدید که نوشته ام خصوصات ظاهری : چادری
خوب راستیتش چادری بودن من هم مثل مسلمان بودنم هست. چون در خانواده مذهبی به دنیا آمدم چادر سر کردم. [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۲:۳۴ قبل از ظهر در ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
پلاگین wordpress thread comment نصب نمودیم و عکسمان را در gravatar عوض نمودیم. باشد که رستگار شویم.
۱. پلاگین wordpress thread comment قابلیت این رو به شما و خواننده های وبلاگتون میده که به کامنت ها پاسخ دهید. با تشکر از یک فتحی به خاطر معرفی این پلاگین.
۲. برای اینکه کامنت هاتون در وردپرس .ارگ با [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۱۲:۰۴ قبل از ظهر در ۳۱ مرداد ۱۳۸۷
همه چیز از خیلی قبل تر شروع شد، شاید از روزی که حامد ملک (وشکا) ازم خواست تا چند تا قالب وردپرسی پیدا کنم تا ترجمه کنه، شاید از روزی که حامد گله کرد چرا کسی از قالب های ترجمه شده اش تعریف نمیکنه و بعد به این نتیجه رسید که بهتره قالب ها رو [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۷:۰۰ بعد از ظهر در ۳۰ مرداد ۱۳۸۷
وقتی صبح تصمیم داری به جایی بری که آدرسشو بلد نیستی سعی کن تا از خوابگاه بیرون نرفتی از طریق دوستی، آشنایی، نتی و … راه رو یاد بگیری. این جوری مجبور نمیشی از انقلاب تا فردوسی و بعد از فردوسی تا فلسطین و بعد تا بزرگمهر پیاده بری، اونم فقط به خاطر اینکه اصفهانیا [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۱۱:۱۵ بعد از ظهر در ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
مدتها پیشتر آقا محمد قبیوس رو اغفال کردم که وردپرسی بشه (+) امروز ازم خواست تا دقیق روش کار با میزکار (پیش خوان/مدیریت) وردپرس رو یادش بدم. از اونجایی که چندین بار افراد دیگه هم همین سوالات رو کرده بودند تصمیم گرفتم به جای توضیح آنلاین، پستی بنویسم. این شد که شروع کردم از داشبورد [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۸:۱۰ بعد از ظهر در ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
حالا که این طور شد باز قالب پیش فرض رو میذارم و سر برگمو جیغ میکنم. سبز فسفری با نوشته صورتی. میخوام ببینم حرف حسابت چیه؟؟ چی کار میکنی؟ پسوردمو عوض میکنی؟ )))
توضیحات : این آقا حامد به من میگه تو هم با این قالب پیش فرض وردپرست آبروی منو بردی ) میگه [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۷:۴۲ بعد از ظهر در ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
غروب در نفس گرم جاده خواهمرفت
پیاده آمدهبودم، پیاده خواهمرفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهدشد
و سفرهای که تهی بود، بسته خواهدشد
و در حوالی شبهای عید، همسایه!ـ
صدای گریه نخواهی شنید، همسایه! ـ
همان غریبه که قلک نداشت، خواهدرفت
و کودکی که عروسک نداشت، خواهدرفت
منم تمام افق را به رنج گردیده
منم که هر که مرا دیده، [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۶:۱۸ بعد از ظهر در ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
یه خورده بعد از ظهری حالم بد ناخوش شد. از اون مدلایی که دل آدم میگیره و اشکش الکی سرازیر میشه. دیدم نه کسی رو دارم که باهاش درد و دل کنم نه میتونم بخوابم نه …. این شد که باز دست به قلم مو شدم. استادم میگفت وقتی حالت ناخوشه نقاشی نکش ولی من [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۱:۴۸ قبل از ظهر در ۲۹ مرداد ۱۳۸۷
امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم لاگ. یعنی تصمیمشو که همون مدتهاست داشتم ولی تابستونی جور نمیشد. رفتم! نگو که جشن روز دبیانه (مطلب zoom out در این رابطه) و دو تا کیک هم تدارک دیده بودند که یکیش به مناسبت جشن نیمه شعبان بود. این شد که یه خورده لاگ برام دلچسب تر [...]
نوشته شده توسط monire @ ساعت۲:۰۴ بعد از ظهر در ۲۷ مرداد ۱۳۸۷
آقا جلال بلاگفایی ( اسمایل خنده های شیطانی) سفارش سالاد ماکارونی داده بودند. البته قبل از اینکه ایشون بگن خودم هم تصمیم داشتم این بار در مورد این غذای خوشمزه که طبخ راحتی هم داره بگم. راستی حواستون باشه پیاز نمیخوادا :D یعنی تنها غذاییه که دیدم پیاز نمیخواد ولی دوست داشتین میتونین پیازشم بکنین و بعد هی [...]