آرشیو برای ۲۲ آبان ۱۳۸۷


مثل ابرای پاییز گریه میکردن پریا

نوشته شده توسط monire @ ساعت۵:۴۲ بعد از ظهر در ۲۲ آبان ۱۳۸۷

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود.
زار و زار گریه می کردن پریا
مث ابرای باهار گریه می کردن پریا.
گیس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکی ترک.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر [...]

  • ۳ نظر @ مثل ابرای پاییز گریه میکردن پریا

پنج قانون طلایی

نوشته شده توسط monire @ ساعت۱:۰۲ بعد از ظهر در ۲۲ آبان ۱۳۸۷

خوب اینا همش تاثیرات چک میل یاهو هست دیگه :دی بی خیال محتوای متن میشی و ضد فمینیست بودنش و فقط و فقط چون ازش خوشت اومده میذاریش توی وبلاگت :دی ولی بعد پشیمون بشی و عکس هاشو برداری.
قانون طلایی اول: باید زنی داشته باشید که در کارهای خانه کمک کند،خوب آشپزی کند، گردگیری کند [...]


آموزش زبان اصفهانی در چند ثانیه

نوشته شده توسط monire @ ساعت۱۲:۴۵ بعد از ظهر در ۲۲ آبان ۱۳۸۷

۱- مضاف و موصوف همیشه “ی” میگیردد.
مثال : درِ باغ » دری باغ / گل قشنگ » گلی قشنگ / آدم خوب » آدمی خُب 
۲- “د” ما قبل ساکن قلب به “ت” میشود.
مثال : پراید » پرایت / آرد » آرت 
۳- واو ساکن آخر کلمه به “ب” قلب می شود.
مثال : گاو » گاب 
۴- اصولاً [...]

  • ۱۰ نظر @ آموزش زبان اصفهانی در چند ثانیه

چیزی شبیه لینک دونی

نوشته شده توسط monire @ ساعت۱۲:۴۱ بعد از ظهر در ۲۲ آبان ۱۳۸۷

* وقتی گوگل ریدر پرپر میشه  مجبوری به صورت سنتی وبلاگ بخونی و از لینک دونی کنار وبلاگت شروع میکنی. و وقتی چیزی به اسم share کردن وجود نداره و یا حتی note گذاشتن و تو هم از دلیشز و اینا خوشت نمیاد مجبوری خودت واسه خودت لینک دونی بسازی :
* ۵ راه برای چک کردن [...]


کمی روزانه

نوشته شده توسط monire @ ساعت۵:۲۱ قبل از ظهر در ۲۲ آبان ۱۳۸۷

اعصابم خورد بود! دائم همین میشه. اینکه خیلی چیزها بر وفق مراد نباشه. یعنی تقریبا هیچ چیز جور در نیاد اعصاب آدمو خورد میکنه. طوری که دائم حس میکردم میخوام سرمو محکم بکوبم به جایی یا حتی حس این رو داشتم که دائم یکی داره قلبمو میچلونه.
یک هفته ای هست که نت دانشگاه قاطیه. فکر [...]


برنامه‌نویس و مهندس

نوشته شده توسط monire @ ساعت۱۲:۰۳ قبل از ظهر در ۲۲ آبان ۱۳۸۷

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید.برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من [...]

  • ۷ نظر @ برنامه‌نویس و مهندس