نوشته شده توسط monire @ ساعت۱۰:۵۰ بعد از ظهر در ۸ آذر ۱۳۸۷
میبوسمش و میگم «خاله دوستت دارم» با همون حالت بچگونه اش میگه «من هم تو رو خیلی دوست دارم» و کلی ذوق مرگ میشم از این ترکیب کلمات که کتابی تلفظ کرد.
پ.ن. خیلی امروز اذیتش کردم. شاکی بود ازم. اصلا نه به دوربینم نگاه میکرد نه لبخندی میزد و حتی – سر لج هم که [...]






