نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۰:۴۴ بعد از ظهر در ۳۰ اسفند ۱۳۸۷
اینم عیدی من به شما دوست عزیز
لحظه های سال تحویل در حال عکاسی بودم. یعنی میگی تا آخر سال قراره فقط عکس بگیرم؟ :دی
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۰:۴۴ بعد از ظهر در ۳۰ اسفند ۱۳۸۷
اینم عیدی من به شما دوست عزیز
لحظه های سال تحویل در حال عکاسی بودم. یعنی میگی تا آخر سال قراره فقط عکس بگیرم؟ :دی
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۲:۱۲ بعد از ظهر در ۳۰ اسفند ۱۳۸۷
کمتر از یک ساعت مونده تا سال تحویل. طبق عادت هر سال میشینم و میبینم سالی که گذشت چه طور بود. دیشب واسه اینکه راحت بتونم هم فکر کنم هم بنویسم مجبور شدم برم رو سیستم اتاق خودم لوکال هاست نصب کنم. (اخه کلا با سیستماتاق محبوبه به نت وصل میشیم) اینم حاصل پستی که [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۳:۴۴ بعد از ظهر در ۲۷ اسفند ۱۳۸۷
۹.۵ صبح جمعه ۱۸ بهمن ماه قرارمون دم در مسجد جامع اصفهان بود (+) کم کم بقیه بچه های فلیکر هم جمع شدند. نزدیکای ظهر ازمسجد به سمت سبزه میدون و امام زاده هارونیه (محله هارون ولات) حرکت کردیم. اونجاها بود که معنای زندگی زیر خط فقر رو فهمیدم. اونجا بود که فهمیدم بازار اجناس [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۰:۲۸ قبل از ظهر در ۲۷ اسفند ۱۳۸۷
فیلم های سینمایی ویژه آخرین سه شنبه سال
پاندای کونگ فو کار شبکه ۲ ساعت ۱۶
راه حل نهایی شبکه ۳ ساعت ۱۷:۳۰
مارهای آناکاندا شبکه تهران ساعت ۱۹
غار شبکه ۴ ساعت ۲۰:۳۰
آغاز سحر شبکه ۱ ساعت ۲۲
روابط عمومی کنترل چهارشنبه سوری صدا و سیما
) خوبه! [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۶:۴۳ بعد از ظهر در ۲۵ اسفند ۱۳۸۷
برای اینکه سوژه متفاوتی بیابی باید تجربه های جدیدی رو بدست بیاری، مثلا خودتو بذاری جای پسر نداشته خونه!
خونه ای که پسر نداره خونه تکونی اش سخته ولی خونه ای که دختر نداره خونه تکونیش غیر ممکنه!
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۴:۲۲ بعد از ظهر در ۲۵ اسفند ۱۳۸۷
۱. تنهایی
مامانم گفتن : کی بود زنگ زده بود اجازه بگیره بیشتر دانشگاه بمونی؟
جواب دادم :وجیحه، چه طور مگه؟
مامان : نگفت بهش چی گفتم؟
من : اصلا نفهمیدم کی زنگتون زد، بعدش فقط گفت مثل اینکه گفتین بابا زیاد نق نق میکنن چرا نمیام خونه.
مامان : نگفت که بهش گفتم شماها اگه منیره رو خیلی دوست [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۸:۰۱ بعد از ظهر در ۲۳ اسفند ۱۳۸۷
درسته که به جشن تولد دعوت نشده ولی این دلیل نمیشه دوستمو فراموش کنم و علاقه ام به حدیثه کم بشه. پس از همینجا بهش تبریک میگم. ایشالا عید خوبی رو در کنار خانواده اش داشته باشه. این عکس رو هم بهش تقدیم میکنم :
پ.ن. یادم نرفته که صادق قول داده بود عید (عیدنوروز و نه [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۹:۴۷ بعد از ظهر در ۲۲ اسفند ۱۳۸۷
هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۹:۳۹ بعد از ظهر در ۲۲ اسفند ۱۳۸۷
زشـــتِــــت مِــــدارم .
ازت مــتـــنـــفـــرم .
بــالا مــیــارم روت.
این سه تا اصطلاحی بود که میزان عصبانیت و ناراحتی ماها (دختر یزدی های دانشگاه) رو از بقیه نشون میداد. امشب همه این سه تا اصطلاح رو دلم میخواست با اون لهجه و اون شدت گفتنش به خیلی ها تو نت بگم.
پ.ن. به قول دوستان : مُخای که ایرُو نباشی؟!
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۱:۵۶ بعد از ظهر در ۲۱ اسفند ۱۳۸۷
چند تا سوالی که اینجا بوجود میاد اینه :
اولا اینکه دکتر قربانی اون بالا هستند و من رفتم بالای درخت چه ربطی به هم داشت؟ دوما اینکه اصلا اون وقت شب دکتر قربانی اون بالا چی کار میکردند؟ اونم تو تاریکی؟ سوما اینکه از کی تا حالا بالا رفتن از درخت توی دانشگاه جرم به [...]