نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۲:۲۲ بعد از ظهر در ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
به قول کمال این روزها این قدر همه مشغول بحث انتخابات بودن که توجهی نداشتند به اینکه گوگل به مترجم خودش زبان فارسی رو هم اضافه کرده.
والا من خودم به شخصه اگه اشتباه گوگل ریدر و به هم ریختن ترجمه یکی از فولدر های اون نبود (اسکرین شات) عمرا به اون هیجانی که حاصل از [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۱:۰۸ قبل از ظهر در ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۱:۰۳ قبل از ظهر در ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
وقتی مامان با عصبانیت با دخترش حرف میزد و بابت کار اشتباهش اونو سرزنش میکرد دختر بچه سعی میکرد از خودش دفاع کنه، حتی حرفای بی منطق میزد تا حدی بتونه خودشو بیگناه نشون بده. همیشه بعد از رفتن مامان تازه وقت پیدا میکرد با خودش فکر کنه و رفتارش رو بسنجه. اغلب شدیدا دوچار [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۹:۰۲ بعد از ظهر در ۲۹ خرداد ۱۳۸۸
بعضیا هستند که آدم از مصاحبتشون خیلی لذت میبره. وقتی هستند، حس آرامش داری و وقتی حرف میزنن میخوای فقط به حرف زدنشون گوش بدی. ساعتها باهاشون حرف میزنی و گذشت زمان رو نمیفهمی. گاهی هم که سکوت بینتون طولانی میشه گیج میشی و دنبال حرفی واسه گفتن میگردی. وقتی که حرفی واسه پیش کشیدن [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۴:۰۶ بعد از ظهر در ۲۸ خرداد ۱۳۸۸
پس من، پشه
خوشبختی هستم،
چه زنده باشم
و چه بمیرم
خرمگس – اثر اتل لیلیان
پ.ن. … سکوت و دیگر هیچ
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۹:۵۷ قبل از ظهر در ۲۱ خرداد ۱۳۸۸
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
شعر از رهی معیری
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۷:۲۴ قبل از ظهر در ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
هیچ چکیدهای موجود نمیباشد زیرااین یک نوشته حفاظت شده است.
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۷:۰۸ قبل از ظهر در ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
هنوز بروشور ها و کاغذهای تبلیغاتی دوره پیش انتخابات ریاست جهموری رو دارم. دو هفته مونده به کنکور دانشگاه بود و من رسما درس و کتاب رو بوسیده بودم. به خوبی یادمه چه شور و شوقی برای انتخابات داشتم. و چه اندازه مطمئن بودم به کی رای خواهم داد و چرا باید ازش طرفداری کنم. [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۰:۴۳ قبل از ظهر در ۱۶ خرداد ۱۳۸۸
باورم نمیشد این قدر آسون و ساده باشه دلیل اوردن واسه مامان که چرا از شنبه دیگه نمیرم سر کار. انگار بار بزرگی رو از دوشم برداشتن. حالا که فکر میکنم میبینم چه قدر الکی سه روز حرص خوردم و گیج بودم جواب مامان اینا رو چی بدم. خیلی ساده واسشون توضیح دادم که «هنوز [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۸:۲۴ بعد از ظهر در ۱۴ خرداد ۱۳۸۸
مردی از تبار نور. مردی به بلندای آسمان. مردی که هنوز حضورچشمان نافذش حس میشود. مردی که ۲۰سال پیش خداوند نعمت وجودش را از بندگانش گرفت!
پ.ن. عکسا واسه روز قبل از تحصن وزارت علومه. امروز خیلی یاد اون چند روز افتادم. حتی فیلم «دلشکسته» هم منو یاد اون روز انداخت.