دیروز چند دقیقه مونده بود به ساعت ۴ که sms (بگویید پیامک) صادق + رو دیدم که نوشته بود :«خواهرام میرن کارخونه اقبال مراسم مسابقه شرکت خانم کریمی، ۴-۶ گفتم شاید تو هم بخوای بری» (حالا دقیق این نبود ولی یه چیزی تو این مایه ها که بود) بعد جالبه مخم به قدری هنگ بود که یادم نمیومد چه مسابقه ای بوده، هرچند کلی تبلیغاتشو تو وبلاگ دوستان دیده بودم. به مامان که گفتم انگار داغ دلشون تازه شده باشه (مراسم همیشگی قبل از بیرون رفتن از خونه) … خلاصه دیدم اعصاب کل کل رو ندارم، گرفتم خوابیدم. هنوز چرت نزده بودم که مامان اومدن گفتن آماده شو دارم میرم مطب، میرسونمت (کلا خانوادگی خوب بلدیم الکی روی اعصاب هم راه بریم)
خلاصه مراسم رو رفتم
هرچند بیشتر مراسم رو همراه با نی نی ها تو قسمت مهد کودک پارک علم و فناوری بودم ولی خوب دیدن دوستان کلی واسم لذت بخش بود. اول از همه نسرین که تو حیاط دیدمش و بعد سودابه که بعد از حدود دو سال و نیم آشنائیت اینترنتی، برای اولین بار بود که میدیدمشون* (تازه فهمیدم قیافه م تونت خیلی تابلوهه :دی) و سلاله خانم + و فرشته خانم + که خیلی وقت بود ندیده بودمشون و فاطمه خانم + که دفعه اولم بود میدیمشون (خواهرای صادق) و کلی هم ذوق کردم از دیدن ملیکا ی سه ساله (هرچند همش اخم کرده بود و محلم نمیداد) و محمدصدرا ی یک ساله (اونم کلی ننگی کرد حتی) که دفعه اولم بود هر دو رو میدیدم (چه بد که علی رو نیورده بودن)
پ.ن. سودابه کریمی فارغ التحصیل ۷۳ از سمپاد یزد هست. من بیشتر به خاطر عکس های هنری و زیباش میشناختمش. تا یک سال پیش سر قضیه لوگوی جیمیل، ایشونو هم اد کردم. کلی ارادت دارم و ایشونم کلی لطف دارن بهم
اصلا دیشب اگه تشویق ایشون واسه عکاسی نبود اصلا دوربینمو از کیفم در نمیوردم.








