نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۱۱:۳۶ بعد از ظهر در ۳۰ آبان ۱۳۸۸
مرداد ماه بود. بابا و ننه و فاطمه -خواهر شیرخواره ام- توی تنها اتاقی که دستمان بود می خوابیدند، و من و احمد، ته حیاط؛ آنجا که تاقنماهای پوشیده از شاخه های درختان انگور تمام می شود.
شب خنک و پرستاره ای بود. از ماه، تنها هلالِ باریک و کم نوری دیده می شد. نورش آن [...]






