نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۲:۴۱ بعد از ظهر در ۱۰ آذر ۱۳۸۸
هر بار کنار رودخونه رد میشم یاد این عکسی میافتم که تو گرفتی.
زهرا جان اینجا حسابی جای تو خالیست
خودتم خوب میدونی چه قدر دوستت داریم*
همش منتظر پاییز بودم بیاد، امسال خیلی دیر پاییز خودش رو نشون داد، هنوزم البته کامل برگا زرد نشده. امروز دیگه طاقت نیوردم و رفتم چند تا عکس گرفتم. همکارم [...]
نوشته شده توسط monire.ir @ ساعت۹:۱۱ قبل از ظهر در ۱۰ آذر ۱۳۸۸
اینکه میگم هیشکی دوستم نداره
ناراحت نشو که «چرا! من که دوستت دارم»
خودتم خوب میدونی منظورم این دوستی معمولی من و تو نیست
منظورم یه چیزی ورای این دوستیهاست
یکی که اغلب به فکرم و به یادم باشه
یکی که وجودم واسش مهم باشه
یکی که با شنیدن اسمم قلبش بلرزه
یکی که … یکی که شبا با یادم بخوابه
با یادم [...]