ارسال شده @ ساعت ۱۲:۱۲ قبل از ظهر در ۳۰ دی ۱۳۸۸ توسط منیره
اوایل وقتی تو چت صداش میزدم و فقط یه علامت سوال «؟» واسم میفرستاد حس میکردم اندازهی یه سر تکون دادن واسم ارزش فائله، ته دلم حس بدی داشتم. ولی با این حال ترجیح میدادم به اون «هان» گفتن اون یکی دوستم. جدیدا وقتی صداش میزنم و به جای «جانم» بهم میگه «بله» میفهمم که از دستم دلخوره.
احترام چیزی نیست که فقط تو روابط صمیمی تعریف شده باشه. وقتی که با یکی رابطه معمولی داری هم میتونی طوری رفتار کنی که حس ناخوشایندی به طرف مقابلت دست نده. همین نکات ساده است که رفتار آدما رو محترمانه-مؤدبانه میکنه. اینکه یاد بگیری در جواب یکی به جای حروف مختصر از کلمات و جملات کامل استفاده کنی. وقتی صدات میزنن بگی «بله» ، «جانم» نه اینکه به یه «؟» اکتفا کنی.
پ.ن. محترم باش حتی اگر با طرف مقابلت شوخی داری ، حتی اگر فحش کاری میکنین.
ارسال شده @ ساعت ۸:۱۵ قبل از ظهر در ۲۶ دی ۱۳۸۸ توسط منیره
به بهشت و حور چه نازم. مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم .
خواجه عبدالله انصاری
و از من به شمایی که چشم هایتان را بستید و دهان را گشودید، نصیحت؛ ببیندید آنچه را که ندانسته باور کردید و به مردم تهمت زدید. و بیندیشید که بهشت شما کوردلان چگونه است؟
ارسال شده @ ساعت ۱:۱۹ قبل از ظهر در ۲۴ دی ۱۳۸۸ توسط منیره
بعد روزی که با صادق در مورد فرزند خوندگیم حرف زدم، شرط کرد که باید لپتاپ بخری، خوب آخه خانوادگی همه صفر و یکی هستند و خوبیت نداشت دختر خانواده (که من باشم) لپتاپ نداشته باشم. این بود که یه مدت مدیدی درگیر پسند کردن لپتاپ بودیم (و با تشکر از کمال بابت اون پست خوبش) حتی گاهی این قدر مدلهای مختلف میدیدم که دیگه عصبی میشدم میگفتم لپتاپ نمیخوام. یا مثلا به مهدی و صادق میگفتم اصلا خودتون واسم انتخاب کنین. تا روزی که … اول دی ماه که بیخیال سر کاررفتن شدم به کل هم قید لپتاپ رو زدم. منتها این یه مدت توی خونه به قدری سر کامپیوتر و اینترنت اذیت شدم که باز گفتم هر طور شده میخرمش.
چهارشنبه اون هفته (۱۶ دی) به مهدی گفتم تصمیم گرفتم بخرم، پنجشنبه مدلشو انتخاب کردیم و جمعه مهدی پولشو واریز کرد و شنبه معامله قطعی شد و یکشنبه هم به دستش رسید. ولی خوب از دوشنبه تا حالا که از اصفهان برگشتم قسمت نبود برم از شرکتشون بگیرم :دی آخه مامان اینا خبر نداشتن خریدم و راضی کردنشون کار حضرت فیل بود. قدم به قدم وارد شدم، اول گفتم میخوام، که همش میگفتن نه! بعد دو روز بعدش به مامانم گفتم خریدم و از ترس بابا جرئت اوردنشو ندارم. دیگه همه میدونستن خریدم (حتی داییم) الا بابام که میگفتن نه! چی کار لپتاپ داری؟ دیگه بالاخره دیشب راضیشون کردم که امروز برم بخرم (!!) که رفتم و گرفتمش.

خلاصه این چند روز بچهام (لپتاپه) به مهدی عادت کرده بود. بعد منم تازه بعد از یک هفته دیدمش و کمی غریبی میکنه :دی (نتونستم با کامپیوتر آبجیم شبکهش کنم) مجددا دست مهدی و عمودرد نکنه که واسش ویندوز سون و اوبونتو ۹.۱۰ و یه سری نرم افزار جانبی و اینا … نصب کردند. تازه بگمتون که ۶۰۰ تومن لپتاپ صرف شیرینی نمیکنه :دی هی نگین شیرینی میخوام و اینا :دی
پ.ن. بچهام سیستم تشخیص صورت داره بعد هی مهدی رو به عنوان صاحبش میشناخت منو نمیشناخت. هی روزگار!
پ.ن.۲. یاد دوربین خریدنم افتادم، دو سال و نیم پیش هم همین قدر سر دوربین خریدن اذیت شدم (حتی بیشتر) یادش به خیر اون بار هم زهرا درخشان صنعت کار میکرد و کمکم کرد مدل دوربین انتخاب کنم.
ارسال شده @ ساعت ۹:۳۴ بعد از ظهر در ۲۰ دی ۱۳۸۸ توسط منیره
آرشیو وبلاگش میگه مهر ماه ۸۶ بود. ولی شاید حتی زودتر، واسش وبلاگی ساختم رو بلاگفا. و البته این چند روز با اینکه اصفهان بودم (در حال انجام کارهای تسویه حساب دانشگاه م) وبلاگش رو منتقل کردم روی هاست شخصی و وردپرس + مبارکش باشد و بر ما تسلیت باد :دی
وبلاگ جدید آبجی محبوبه
فتوبلاگش
پ.ن. چه قدر که منو مسخره کردین که خودت رو هاست شخصی هستی ولی آبجیت رو بلاگفا. بیاین، خوب شد؟
ارسال شده @ ساعت ۷:۳۱ قبل از ظهر در ۱۹ دی ۱۳۸۸ توسط منیره
بله بله من امروز ظهر وارد اصفهان شدم و کمی تنهایی اصفهان گردی کردم و بعد اومدم خوابگاه. کلی دلم تنگولیده بود واسه اصفهان و دوستای ساکن اصفهانم. حالا همه ی اینا به کنار، شبی خبر ازدواج دو دوست همدانشگاهی (یزدی-مدیدی) رو شنیدم که تا دو ساعت بچه ها داشتن فکم رو جمع میکردن :دی کلی باحال بود، کلی کف کردم و هیجان زده شدم و اینا :دی مائده.م که تو مدید ۵ همکار من بود وبه قول رفقا تنها ۸۳ ای که جزو اکیپ ماها (شایدم اونا) بود :دی محسن.ب هم ۸۵ ای هست و مدید ۶ و چون از معدود پسرای نجیب و باجنبه بود ما ها همیشه سر به سرش میذاشتیم (به خصوص من که پیله میکردم ازش عکس میگرفتم) بعد من از شنیدن این خبر به قدری شوک زده شدم که …. اصلا وبلاگم رو به خاطر اونا افتتاح کردم مجددا باز :دی
خلاصه از همین تریبون به هر دوشون تبریک میگم. ایشالا به پای هم پیر شن و اینا

بعد جالبه نشد دو تا دوستام با هم ازدواج کنن و من از قبل عکس دو نفره ازشون نداشته باشم :دی این عکس -و چند عکس مشابه دیگه- رو هم مشاوره انتخاب رشته ی امسال ازشون گرفتم :دی
پ.ن. آقا من از قدیم الایام «ماعده» رو مینوشتم «مائده» گیر ندینا میزنمتون :دی
چند ثانیه بعد نوشت : راستیتش ما یزدی های دانشگاه صنعتی اصفهان چون تعدادمون زیاده و اینا، مجمعی داریم (به اسم مدید) بعد کلا به غیر از طیف خاص خر مذهب و یا حتی سوسول، اغلب ماها که معتدل و میانه روییم با هم خیلی صمیمی هستم و برنامه های مختلفی اجرا میکنیم، از نمایشگاه و مشاوره و اتوبوس گرفتن و اینا گرفته تا جلسه شعر و مجله و غیره …. حالا اینا هیچی. اگه دقت کرده باشین ما دخترا بیشتر با پسرای کوچیکتر از خودمون صمیمی میشیم (بعد شماها رو نمیدونم – دور و بر من اغلب دخترا این طوری ان) به نظر خودم یکی از دلایلش اینه که فکر میکنیم این طوری دوستی هامون بی ریاست، بدون هیچ منظور نیت خاصی. امروز به دوستم میگفتم دیگه باید حواسمونو جمع کنیم، عاشق شدن و ازدواج کردن سن و اینا نمیشناسه :دی
ارسال شده @ ساعت ۵:۱۵ بعد از ظهر در ۱۱ دی ۱۳۸۸ توسط monire.ir
ارسال شده @ ساعت ۴:۳۴ بعد از ظهر در ۸ دی ۱۳۸۸ توسط monire.ir
دل خوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هر که علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
منبع : ندانم! از طریق ایمیل دریافت کردم
ارسال شده @ ساعت ۲:۰۱ بعد از ظهر در ۴ دی ۱۳۸۸ توسط monire.wp

تست از فلاک
ارسال شده @ ساعت ۷:۳۹ بعد از ظهر در ۲۹ آذر ۱۳۸۸ توسط monire.ir
اومدم بگم چه قدر تفاوت دارم با خانواده ام و چه قدر از این بابت درعذابم. ولی ترجیح دادم مثل همیشه سکوت کنم. اینجارو خیلی از آشنایان میخونن پس باز بذارین خودم نباشم، اونی باشم که فکر میکنن هستم. متاسفم واسه خودم.
صبح با توییت حورا متوجه شدم آیت الله منتظری فوت کردم. یهو تمام شناخت جزئیم اومد جلو چشمم. از مطلب مجله ی نجف آبادی های دانشگاه (که حتی نمیدونم چاپ شد یا نه) تا بحث هایی که با پویا کردم (یادش به خیر دوستی ما هم از این موضوع شروع شد) حتی قیافه ی علی جاودانی قبل از جلسه صفار، تو بستنی سالار. چه قدر که تو این ۲۲ سال عمرم ازم پرسیدن با آیت الله نسبتی دارین؟ و من همیشه اول مدعی نوه بودن شدم و بعد انکار کردم … از منتظری هیچی نمیدونم ولی خیلی متاثر شدم از مرگش، همین که خیلی ها پشت و پناه خودشون میدونستنش همین واسم ارزشه…
فقط میتونم بگم تسلیت (هر چی دیگه ای بگم میشم خودم ولی بقیه نمیخوان و نمیذارن خودم باشم)
ارسال شده @ ساعت ۵:۲۳ بعد از ظهر در ۲۷ آذر ۱۳۸۸ توسط monire.ir
نه، دبگر بیش از این تاب تحملش را ندارم. خدای خوب، با من چه می کنند؟ بر سرم آب میریزند! به حرف هایم گوش نمی دهند، حتی به دیدنم هم نمی آیند. آخر به آنها چه بدی کرده ام؟ چرا شکنجه ام می دهند؟ از من چه می خواهند وقتی که هیچ ندارم؟ بیش از این تاب تحمل این شکنجه را ندارم. سرم آتش گرفته است و همه چیز در مغزم میچرخد.
نجاتم بده! مرا از اینجا ببر! کالسکه ای با اسب هایی به سرعت باد به من بده! برخیز کالسکه چی و بگذار تا زنگ ها به صدا در آیند! اسب ها بجهید و مرا از این جهان بیرون ببرید. دورتر، دورتر، جایی که هیچ چیز به چشم نیاید، هیچ چیز! به آنجا که آسمان می چرخد، به آنجا که ستاره ای کوچک در دوردست می درخشد. به جنگلی که از میان درختان تاریک میگریزد و آنجا که ماه آن بالا می درخشد. مه آبی رنگ همچون فرشی گسترده می شود و صدای تاری از میان مه به گوش می رسد، یک سو دریاست و سوی دیگر ایتالیا. و از آنجا کلبه های روستایی روسی را می بینم. آن خانه ی من است که از آن دور، به رنگ آبی روشن به نظر میرسد؟ و آن مادر من است که کنار پنجره نشسته؟ مادر! پسر بیچاره ات را نجات بده! بر سر پر دردش قطره اشکی نثار کن! ببین چطور پسرت را شکنجه می کنند! بچه یتیم بدبخت را در آغوش بکش! در این جهان جایی برای او نیست! آنها پسرت را آزار می دهند! مادر به بچه کوچک درمانده ات رحم کن …
و هیچ میدانید حسین پاشا رهبر الجزایر غده ای زیر دماغش داشت؟
پ.ن. آخرین یادداشت «یادداشت های یک دیوانه» نوشته نیکلای گوگول (خریداری شد)